• 45

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۶

    -* ** کیجا دستگاه پخش رو روشن کرد و چند لحظه بعد از جایش بلند شد و سمت حمام رفت ، اما ناگهان درون قلبش چنان احساس غمگینی کرد که بی اختیار اشکهایش از چشمهایش سرازیر شدند … بعد سرش را به اطراف چرخاند و با ناراحتی زمزمه کرد، ناکا پیشم نیست… اما بیشتر از قبل حضورش رو کنارم حس میکنم … چرا اینقدر قلبم سنگین شده؟!… حتماً دوش که بگیرم حالم بهتر میشه ** بعد لباسهاشو از تنش بیرون اورد و دکمه تنظیم کننده دمای آب رو روشن کرد و زیر دوش رفت -* آیرا ساکورا رو داخل اتاق برد و روی تخت خواباند… بعد دستش رو روی پیشانیه ساکورا گذاشت و از گرم بودن آن دستش را عقب‌ برد و با نگرانی گفت: تب کرده … با این جسم ضعیف مسئولیتی به این دشواری براش زیاده … بهتره امروز رو استراحت کنه ** بعد کتش را بیرون آورد روی چوب لباسی انداخت و شروع به بیرون آوردن لباسهای خیس ساکورا کرد و لحاف رو روی بدنش بالا کشید و از اتاق خارج شد و کنجکاوانه به اطراف نگاه کرد … ولی کیجا رو جایی ندید … برای همین همه جا رو دنبال کیجا گشت، ((صدای منشی: موسیقی چهار بار تکرار شد اگر‌تمایل به تکرار چهار بار از نو است بگویید… -a- نه (( صدای منشی : ترک بعد رو شروع کنم؟! -a- نه… کیجا کجاست؟ نمیتونم پیداش کنم **آیرا شک داشت ، کیجا از خانه رفته باشه (( صدای منشی: حمام … یک تماس فوری گزارش شد، مایل به پاسخگویی هستید - a-آره، وصل کن -الو …! -a-میناکو! -m- آیرا ! …خداروشکر ، جواب دادی -a- موضوع چیه؟ -m- رای … حالش خیلی بده ، نمیدونم چکار کنم -a- داروهاشو خورده؟ -m- هیچی نمیخوره… بدنش خیلی داغه … هر کاری کردم نتونستم تبش رو پایین بیارم … چند دقیقه پیش یکم آروم شد ، اما دوباره حالش بد شد … -a- هول نکن میناکو … میتوری نمیذاره اتفاق بدی برای رای بیوفته -m- میتوری ؟! …اما … آیرا ! -a- دیگه قطع میکنم … -m- صبر کن -a-بله؟! ** میناکو به چهره عرق کرده ، رای نگاه کرد |*-m-اگه در مورد میتوری بگم ممکنه متوجه اصل ماجرا بشه **بعد با صدای پایینی گفت: هیچی! **آیرا بلافاصله سمت حمام رفت (( صدای منشی : پایان تماس -a-کیجا؟ ** آیرا بعد از صدا زدن اسم کیجا ، کمی صبر کرد و اینبار با صدای بالاتری گفت: منم بدم نمیاد ، توی این هوای سرد ، دوش آب گرم بگیرم … چطوره بهت ملحق بشم؟ ** اما وقتی هیچ صدایی نیامد … مضطرب گفت: دارم میام داخل ** آیرا درب حمام را کنار داد و میان بخار ، کفِ زمین کیجا رو بیهوش دید … و با عجله بغلش گرفت و تکانش داد و صداش زد … ،‌کیجا به زحمت چشمهاشو تا نیمه باز کرد -k- آیرا ! -a- میتونی بایستی؟ -k- احساس کردم… سَرم خالی شده -a- الان خوبی؟ ** کیجا دستشو روی سرش گذاشت و سرش رو به علامت تایید تکان داد -k- ساکورا رو پیدا کردی؟ -a-آره… توی اتاق خوابیده -k- خوبه ** بعد با کمک‌ آیرا ایستاد و به دیواره تکیه داد، آیرا حوله‌ رو روی دوش کیجا انداخت -a -قصد داشتم ازت بخوام تنهایی به دیدن رای بری … ولی با این حالت بعیده بتونی … -a-ممکنه این حالت به خاطر سایو باشه -k-من ناکا رو یه طوری انگار کنارمه حس میکنم -a-ناکا؟! ** کیجا از این پا به اون پا شد، تا بدنشو با حوله خشک کنه ، که یدفعه تعادلش رو از دست داد و توی بغل آیرا افتاد … آیرا دستشو روی کمر کیجا گذاشت و گفت: بذار کمکت کنم ** کیجا کمی عقب رفت و حوله رو در حالی که روی باسنش دو دستی چسبیده بود ، با صدای پایینی گفت:خوبم! **آیرا دستشو روی پهلوی کیجا بالا اورد و اونو به خودش نزدیکتر کرد و سرش را روی گودیه سرشانه کیجا اورد -a-چه بوی خوبی میدی! ** ناخودآگاه گونه های کیجا قرمز شدند … -k- باز یکی لخت دیدی زد به سرت ؟ -a-خیلی وقته با کسی نخوابیدم … و از این فاصله بدن کسی رو لمس نکردم -k- آیرا! -a- هوم! ** آیرا سرش رو عقب برد تا به صورت کیجا نگاه کنه، اما کیجا بی مهابا مشت محکمی توی دماق آیرا زد … آیرا آخ بلندی گفت و کیجا رو رها کرد و دستهاشو روی بینی اش گذاشت -k-تو مثلاً خدایی!… شأن خودتو حفظ کن … من ناجیت نیستم که هر طور بخوای باهام رفتار کنی! ** آیرا با صدایی تو دماقی گفت: نیّت بدی نداشتم ** کیجا پوزخند کجی زد و گفت: آره جون خودت … ** بعد یک قدم به عقب برداشت … ولی یدفعه سرش رو سمت بالا گرفت و چشمانش بسته شد و به پشت تلو تلو خورد … آیرا سریع از پشت بغلش گرفت و مانع رمین خوردنش شد و همراه‌ او روی زمین نشست و وحشت زده چند بار صدایش کرد … اما کیجا حرکتی نکرد … آیرا به ناچار کیجا رو بغل زد و او را هم به اتاق برد و کنار ساکورا روی تخت خواباند … و خودش هم لبه تخت قدری نشست و به هر دو آنها که در چشمش به شکل دو تا کیک شکلاتی می آمدند زل زد … بعد دستش را روی پیشونیه ساکورا گذاشت -a-هنوزم داغه … حالا با این اوضاع چکار کنم ؟!… چطور کیجا رو ببرم؟! ، ساکورا رو هم که نمیشه تنها گذاشت! ** آیرا یدفعه لباسهای خودش هم بیرون اورد و با خوشحالی گفت: از این موقعیتها کم پیش میاد … **و‌ بعد بلافاصله بین آنها دراز کشید و دو دستهاشو زیر بدن لخت کیجا و ساکورا برد و بدنشان را به بدنش نزدیک کرد و با شادی نفسی عمیق کشید … و با نیرویش دمای بدن هر دوی آنها را با بدن خودش یکسان کرد و چشمانش را بست و آرام صورتش را روی بازوی ساکورا گذاشت … که یدفعه صدای منشی را شنید … شما تماس فوری دارید… ** آیرا روی تخت به پهلو شد و با صدای بلندی گفت؛ وصلش کن - آیرا ؟ -a- میناکو! … بازم تویی؟ -m- چرا اینقدر طولش دادی ؟!… کیجا رو پیدا کردی؟ -a-آره ، الان کنارمه -m- خوبه … پس مشکل چیه ؟ برگرد دیگه…من نمیخوام این کارمو از دست بدم - a- باشه … رای ، حالش بهتره؟ - m- نه … راستش نمیتونه خودشو درمان کنه ** آیرا متحیر پرسید؛ نمیتونه ؟! … چطور؟!… اون میتوری رو داره ** میناکو با بغض گفت: آیرا … فقط برگرد باشه ؟!… **((صدای منشی: پایان تماس … مکالمه نا تمام ماند… آیا تمایل به برقراری مجدد تماس دارید؟ -a- نه *|a- رفتارش عجیب بود!… چی رو داشت پنهان میکرد؟! ** ساکورا یدفعه دستشو روی سینه اش گذاشت و شروع به نالیدن کرد … آیرا به لکه سیاهی که از زیر دست ساکورا در حال پخش شدن بود ، خیره ماند …و با عجله دست ساکورا رو عقب داد و با دیدن اثر سوختگی ، سریع لبهاشو روی لکه گذاشت و با نیروش مانع از پیشرفتش شد … بعد نشست و دست ساکورا رو توی دستش گرفت و از قسمت مچ دستِ ساکورا گاز گرفت و مقداری از خونش را مکید … و مزه کرد … *|a- چه خبر شده؟!… این چه مزه ایه … چیزی از درونش انگار در حال سوختنه… ** و یدفعه به یاد درخت شکوفه گیلاس که مُهرش کرده بود افتاد، (( صدای منشی : شما یک پیام ضبط شده دارید -a- پخش کن (( پیام در ساعت ۸:۳۵ دقیقه صبح از دفتر مرکزی آکادمی دریافت شد: ** بعد صدای زنی پخش شد: - آقای مدیر شما امروز تاخیر طولانی داشتید، به عنوان گزینه جایگزین معاون «هیکایی- کیجا» معرفی شد … اما ایشون هم غیبت داشتند و امور به مشاور کاشیرو یاکیا ، واگذار شد **آیرا بلافاصله با شنیدن اسم یاکیا … سریع گفت: با یاکیا تماس بگیر ((صدای منشی: آیا تماس شما فوریه؟! -a - آره فوری و اضطراری -منشی: تماس شما در دسته ضروری قرار گرفت ، منتظر پاسخ بمانید… **چند لحظه بعد … -منشی: تماس برقرار شد … شما به دفتر مرکزی و منشیه کاری مدیریت« سانتو-ماریسه »وصل شدید ** صدای زنی که مشغول صحبت با ماریسه بود، شنیده میشد -M-خانم اینجا قوانین مخصوصی داره … امروز شما اگر کاری دارید باید با مشاور در میان بگذارید…ببخشید من باید به این تماس فوری جواب بدم! = باشه ، پس من میخوام مشاور رو ببینم … - منتظر باشید… ** بعد با خودش غرولند کرد: کنترل فرشته های جدید واقعا سخت شده! - الو ! ** آیرا سراسیمه گفت: ماریسه مستقیم وصلم کن به یاکی … عجله کن! - شما؟! -a- آیرا! - باشه ** آیرا به ساکورا و بعد به کیجا نگاه کرد و با شنیدن صدای یاکی که گفت؛ آیرا … فریاد زد : سریع بیا خونه ساکورا -y-باشه (( صدای منشی: پایان تماس… تمایل به برقراری تماس با شماره دیگه ای دارید؟ -a- نه ** آیرا بدن گرم ساکورا رو توی بغلش گرفت و با نیروش دمای بدنش رو پایین نگه داشت … تا با صدای کنار رفتن در به عقب برگشت و به یاکی نگاه کرد: -a- چقدر سریع ! …با چی اومدی؟ -y- سرویس آکادمی … نگران نباش از دیروز که رای به قلبم مرتبط شد مراقب بودم … -a-فرصتمون کمه … من باید کیجا رو با خودم ببرم پیش رای … اما وضع ساکورا هم مناسب نیست -y- از من چی میخوای؟ -a-مسئولیتهاتو بسپار به شینا و همراهم بیا -y-شینا هم میتونه همراهیت کنه -a-من میخوام تو بیای!… رای هم اوضاع خوبی نداره … احتمالا تو بتونی کمکش کنی… -y- من تا وقتی عمر دارم نمیخوام چشمم به چشم رای بیوفته -a-یاکی دست از این لجبازی بردار -y-حالش با اومدن من هیچ تغییری نمیکنه -a- حدس میزنم رای قلب چیهامارو رو از خودش جدا کرده… -y-فقط همین نیست … -a- چی؟! -y- چند وقت پیش دو ربات ، برای فرشته شدن، آمده بودند … که چهره ای شبیه من و رای داشتند … اونها با نیروی ناکا به ماهیت انسانی داشتند… اما به محض مطلع شدن رای … اونها غیبشون زد … مثل همین اتفاق هم برای سایو افتاده…شاید رای بتونه بقیه رو گول بزنه …‌اما برای من دیگه ترفندهاش رو شده ** یاکی به کیجا اشاره کرد و ادامه داد: این نتیجه از خودگذشتگیه بیش از حد برای یه روباهه! -a-کیجا جونت رو نجات داد … اگه اون سایکا رو به درون خودش نمیکشید ، میمردی! -y- خوب به من نگاه کن آیرا… من کور شدم … در حالیکه میخواستم بمیرم … اما با این حال میتونم تصور کنم که بدت نمی اومد با هردوشون کِیف کنی… توعوض بشو نیستی، پس برای من ادای آدمها با وجدان رو در نیار -a-رای میتونه نور چشمهاتو برگردونه -y- دنیایی که توش ناکا نباشه برای دیدنش اشتیاقی ندارم -a- ناکا ؟!… بازهم ناکا! … چرا این دختر رو فراموشش نمی کنید … برای شما از بیست کلمه حرفتون همیشه یکیش باید ناکا باشه؟! ** آیرا از تخت پایین آمد و سمت یاکی رفت و دستشو روی شانه اش گذاشت ؛ تحسین برانگیزه… تو با چشمهای شیشه ای، باز هم زیبایی … -y- از ناکا چیزی میدونی؟ -a-چند وقت قبل میتوری درباره اش بهم گفت؛ که سایو ، ناکا رو پیدا کرده … برای همین خودم برای چک کردنش رفتم … درست بود … اون حتی منو با تو اشتباه گرفت …ولی نخواستم خودمو جای تو جا بزنم و سریع برگشتم … ** یاکی با بغض گفت: ناکا رو دیدی!… حالش خوب بود؟ -a- اگه نگرانشی چرا خودت دنبالش نمیری؟ -y- رای هم میدونه؟! -a-نه فرصتش پیش نیومد ** یاکی سرش رو پایین انداخت و گفت: تو نمیتونی احساس منو درک کنی ، آیرا… ** آیرا ، یاکی رو در آغوشش گرفت: برادر من نمیدونم توی قلبت چی میگذره که اینهمه مدت آزارت میده … اما اگه اتفاقی برای رای بیوفته … تو … ** یاکی به آیرا پشت کرد و با صدای بلندی گفت: -y-کولوری با شینا تماس بگیر (( صدای منشی: در حال برقراری تماس ** آیرا از یاکی فاصله گرفت و مشغول پوشیدن لباسهایش شد؛ -a- که اینطور ! … از قرار حرف زدن باهات، اثری نداره (( صدای منشی: تماس با مدیریت اداری برقرار شد … منشی تماس را انتقال داد؛ - الو! -y- شینا … بیا خونه ساکورا باید با آیرا تا جایی بری -sh- یاکی، تویی؟ …باید کجا برم؟ -y-بیا اینجا متوجه میشی -sh-باشه … همین الان راه میافتم (( صدای منشی: پایان تماس … کد جدیدی رو بگیرم؟ -y-نه ** یاکی رو به تخت کرد و گفت: تا رسیدن شینا.‌‌‌‌.. لباسهای اونها رو هم تنشون کن … من دیگه میرم -a-صبر کن، میخوای جای ناکا رو بدونی؟! ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی