• 812

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۲۹

    _* ** کیجا نزدیک به درخت جیندای - زاکورا که همچنان قندیلهای یخی از شاخه هایش آویزان بود، پایین آمد و بالهایش را محو کرد … و با بغض به درخت نگاه کرد و با صدای نجوا مانندی گفت: چی به سرت اومده ؟! ** آیرا هم کنار کیجا روی زمین فرود آمد و بعد از محو کردن بالهاش گفت: داشت میسوخت ، مجبور شدم با نیروم منجمدش کنم ، هرچند بیرونش یخزده به نظر میاد اما هنوز از درون در حال سوختنه ، … وضع ساکورا رو که دیدی! ** کیجا سمت درخت رفت و طوریکه آیرا متوجه نشه ، آهسته اشک ریخت … بعد چند گام به عقب برداشت و در حالیکه سرش رو بالا گرفته بود و به شاخه های یخ زده بالای سرش نگاه میکرد، با صدای پایینی گفت: آیرا تو خدایی هستی که گفتی کیکارو اجازه داده لحظه مرگ بقیه ما خداها رو بدونی… ** آیرا نیشخندی زد و به شوخی گفت: چیشده؟ ، … نکنه میخوای بدونی چطوری مُردی؟! ** کیجا سرش رو پایین اورد و به آیرا نگاه کرد، در حالیکه نسیمی سرد میان موهای بلوندش میوزید ، لبخندی زد و گفت: آره ** آیرا ناخودآگاه با چشمانی گشاد به‌ کیجا ماتش بُرد -k- میخوام در موردش بدونم، خواهش میکنم -a- تو حالت خوب نیست ، داری چرت و پرت میگی! -k- در عوضش من هم رازهایی رو بهت میگم که خداهای دیگه نمیدونن -a- دونستنش برات چه سودی داره؟ -k- برای من هیچ سودی نداره ، اما تو جواب این سوال رو که چرا رای اصرار داشته منو ببری پیشش، میگیری -a-تو سانحه قطار این اتفاق افتاده، … خیلی خب حالا تو بگو! **کیجا برای چند ثانیه مکث کرد |*k- درسته یادم میاد، من یکبار دیگه هم موقع خارج شدن از قلب ناکا این خاطرات رو به یاد اوردم و برای ناکا تعریفش کردم…اما دوباره از یاد بردمش … اما اون موقع همه چیز رو به ناکا با تمام جزئیاتش گفتم … پس برای همین تصمیم به نجات دادنم گرفته! ** آیرا اخمهایش را در هم بُرد و گفت: به چی فکر میکنی؟، خب اون اسراری که دربارش بلوف زدی رو بگو ** کیجا یدفعه پشت به آیرا کرد و درون دستش توده ای از نورهای رنگین کمانی درست کرد و پیانویی سفید در چند قدمیه درخت ظاهر کرد و روی صندلیه مخصوص روبروی پیانو نشست و بعد از چند ثانیه گفت: تو بُعد سرزمین قلب رای رو دیدی؟ -a- نه… معلومه که ندیدم … سرزمین قلب که حیاط خلوت خونه ات نیست که به همه نشونش بِدی -k- بنابراین من خیلی خوش شانس بودم که سرزمین قلب یه یوکایی رو دیدم نه! -a- کیجا!… تو ! -k-این سوال رو پرسیدم ، تا بتونم گذشته امو درست به یاد بیارم، …من قبلاً آدم سخت باوری بودم و اعتقادات سُستی داشتم ، وقتی رای منو به عنوان خدا آموزش میداد ، من هرگز نمیخواستم گذشته ام رو فراموش کنم ، در نظرم اون یک آدم با ظاهری فریبنده بود و به عبارت صحیحتر یه جادوگر بود که قصد گمراه کردنم رو داشت ، شخصی که لبخندش باعث میشد فکر کنی هرگز طعم‌ هیچ سختی ای رو نچشیده،… وقتی گوشه ای مینشست و بی اهمیت به من یا چُپُق میکشید، یا چُرت میزد ،… فرار میکردم ، اما هر بار دچار دردسر میشدم و توی دام شیاطین روح خوار می افتادم… و اون برای نجاتم می آمد … تا بالاخره خودم از فرار کردن خسته شدم … و در برابر محو شدن خاطراتم تسلیم شدم، و تنها چیزی که هرگز برایم کمرنگ نشد عشقم به ناکا بود… یک روز صبح با صدای یک آهنگ آرام از خواب بیدار شدم … و دروازه ای نورانی که مثل آینه ای میدرخشید داخل باغ میان گلها دیدم ، و صدای موسیقی از آن شنیده میشد … ،اون موسیقی ای شبیه به این بود ، ** کیجا انگشتانش را به نرمی رو کلیدهای پیانو حرکت داد و به آرامی شروع به نواختن کرد ، آیرا متعجب به کیجا نگاه کرد و ناگهان متوجه تغییر حالت درخت شد، درخت با اینکه هنوز منجمد بود، اما بارانی از شکوفه های زیبا در اطراف آنها شروع به باریدن کرد، … آیرا حالا میتونست آرامش یافتن درونیه درخت شکوفه گیلاس رو حس کنه… حتی این موسیقی قلب خودش را هم آرام و گرم میکرد ، ** کیجا همینطور که به نواختن ادامه میداد ، همزمان گفت: حسش میکنی ، مگه نه! … این دقیقاً همون حسیه که من اون موقع داشتم مثل فلزی که با نیرویی مغناطیسی به طرف آهنربایی نامرئی کشیده میشه، … این درخت فقط جیندای- زاکورا نیست ، این درختیه که به سرزمین قلب رای مرتبطه … ادامه دارد


  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی