• داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۲

    *- */ بعد از رفتن یسورو از اتاق ، لحظه ای کوتاه به دیوارنقاشی با دقت نگاه انداختم … بعد لبه تخت نشستم ، … هیچ صدایی از بیرون شنیده نمیشد، کنجکاوانه سمت در رفتم ، اما قبل از باز کردن در ناگهان پروانه های کوچک نورانیه سفید رنگی اطرافم را گرفتند،… متحیر سعی بر دور کردن آنها از خودم داشتم که یدفعه در باز شد ،… از دیدن مرد جوان زیبایی که روبرویم ایستاده بود، .‌‌‌‌‌.. و پروانه های نورانیه رنگارنگ و سفید رنگ ، در اطرافش چرخان حرکت میکردند، عقب عقب رفتم،… موهایش صورتیه تیره و حالتی ژولیده داشت با دو چشم دورنگ ، چشم راستش سبز و چشم چپش قهوه ایه مایل به قرمز ، …‌ در سکوت بهم خیره شده بود… اما با چهره ای پر ازغم نگاهم میکرد ،…با محو شدن پروانه ها، به خودم جرات دادم و گفتم: تو… تو کِنای هستی؟!… /* اما باز هم کلمه ای حرف نزد، …‌ سرمو به اطراف گردوندم و بعد گفتم: رین و یسورو کجا هستند؟! /*لحظه ای بعد رین کنار او آمد و گفت: بذار توضیح بدم … یسورو هم کنارش ایستاد و گفت: تو قدرتهای مرموزی زیادی داری برادر ..‌. ما تو رو دست کم گرفتیم که سعی داشتیم اون رو از چشمای تیز بینت پنهون کنیم،… -R- کِنای ، این دختر … راستش… برای اون منظور همیشگی اینجا نیست ، یونا دوست دختر یسوروعه /* کِنای بی اهمیت به آنها، یکمرتبه داخل اتاق آمد و در را پشت سرش بست،… *|اون هیچ شباهتی به رای نداره،…« ترس وجودمو گرفت»، چطور میتونم قبول کنم که پسر خودمه؟!!! -yona- من اسمم یوناست، تعریفتو از رین و یی شنیدم… یی اسمیه که باهاش یسورو رو صدا میکنم،… /* کِنای همینطور که قدم قدم به سمتم می آمد ، من نیز با ترس عقبتر میرفتم،… تا ایستاد و با صدایی مملو از بغض گفت: چرا … چرا ، … -yona- ها ! -kenay- چرا خودتو از من قایم کردی؟ … اون دو تا هرچی از من گفتن بریز دور، … از من نترس ، چرا ازم میترسی ؟… /* با کلمات بریده گفتم: نمی … تر سـ سم … مگه میشه از پـ سـ ر زیبایی مثل تو ترسیـ د /* گرچه سعی داشتم از نیروم استفاده کنم، خاطر اوردم که متعلق به آن دنیا نیستم،‌… اتاق ها فاقد هر گونه کنترل ربات هوشمندِ محافظ برای عمارت بود و حتی صداها هم رد و بدل نمیشدند … اما علی رغم ترسی که در دلم رخنه کرده بود، در چهره کِنای به هیچ وجه نشانه ای از خشم نبود،… او بیشتر نگران و پر از حسرت به نظر می آمد ، و هر بار که نگاهم با نگاهش تلاقی میکرد ، قلبم با ریتم بالاتری ضربان میگرفت،… تا چشمم به دستی که از میان در داخل آمد و از پشت کت پوشِ کِنای رو گرفت ، افتاد، … وحشت زده جیغ کوتاهی کشیدم و گوشه ای خزیدم ، و صدای‌ رین رو شنیدم: -R-کنای ، بیخیال اون شو… یونا شکار نیست،… به خاطر من … راحتش بذار /* کِنای سمت در برگشت و دست رین رو توی دستش گرفت، ومحکم سمت خودش کشید، تا تمام بدن رین از در عبور کرد و داخل آمد ، رین با نگرانی به من نگاه کرد و با دیدنم نفس راحتی کشید، … کِنای با خشم گفت: پس برای همین از من پنهانش کردید؟ -R-کنترل خودم از اینکه بهش حمله نکنم برایم خیلی سخت بود ، نمیدونستم با دیدنش عکس العملت چیه؟ /* کِنای دست رین رو رها کرد ، … و در رو کنار داد و از اتاق بیرون رفت، … رین بلافاصله کنارم آمد ، و گفت: حالت خوبه؟… آسیبی که ندیدی! /* متحیر به رین نگاه کردم و گفتم : نه ، کاری به من نداشت ، …اما تو انگار زخمی شدی!… بدنت کاملا خراشیده شده /* رین نگاهی به سر تا پای خودش انداخت ، و گفت: من قدرت عبور کامل از در رو نداشتم، حتما موقعیکه کِنای منو به این سمت کشوند اینطور شدم،… /* بعد پوزخندی زد و گفت: کِنای برخلاف قیافه غلط اندازش ، موجود بیرحمیه … /* چند لحظه بعد یسورو داخل آمد ، و با دیدن ما با عجله سمت ما آمد و گفت: کِنای یه طوره عجیبی شده بود، … حتی تصور نمیکردم یونا رو زنده بذاره، رین؟!… /* رین دستشو روی شونه یسورو زد و گفت: من بیشتر ، نگران یونا هستم،… باید از اینجا دورش کنیم ،… /* در همین موقع صدای بلند کنای رو شنیدم : اون مال منه،… اهمیتی نمیدم کی خودشو صاحبش میدونه ،… اما جز من کسی حق نداره ، بهش نزدیک بشه /* یسورو با چشمهایی گِرد به رین نگاه کرد : چطور تا به حال اینهمه قدرت از خودش بروز نداده بود، یعنی تمام این مدت صداهای کل خانه رو میشنیده؟! /* رین از اتاق یسورو بیرون رفت ، من هم دنبالش رفتم ، و با دیدن کِنای که آسوده روی کاناپه راحتی لم داده بود ، … سرجایم میخکوب شدم، … طرز نگاهش به شکل خاصی اعماق قلبمو به لرزه انداخت،… اصلا احساسی که به او داشتم شباهتی به احساسی که به یسورو و رین داشتم نبود /* کِنای از جا بلند شد و سمت ما آمد و رو به رین گفت: برو اتاقت زخمهاتو درمان کن،… این دختر از حالا مال منه… و توی اتاق من اقامت میکنه /*یسورو از اتاقش بیرون آمد ، که کِنای با صدای بلندی نهیب زد: برگرد اتاقت ، فقط یکبار دیگه تکرار میکنم، این دختر متعلق به منه، پس حتی حضورشو از ذهنتون پاک کنید، /* رین سری از عصبانیت تکان داد و گفت: دلیل دیوانگیت رو نمیفهمم ، گفتم رین مالِ… /* یدفعه کِنای گردن رین رو توی دستش گرفت و گفت: درست نشنیدم، مالِ کیه؟ /* یسورو خواست به کمک رین که دستهاشو روی گردنش گذاشته بود تا فشار انگشتهای کِنای رو کمتر کنه،… بیاد ، که کِنای با قدرت نگاهش به عقب پرتابش کرد،… با ناراحتی فریاد کشیدم : بسه … من یونا نیستم … /* نگاهم به رین که با ابرو علامت میداد حرفی نزنم افتاد ، … اما ادامه دادم: من … من … حقیقتش… اسم واقعیم ناکایاما ست ، من … مادر شما در گذشته هستم … /* کنای گلوی رین رو رها کرد و در حالیکه به من نگاه میکرد، گفت: اینو از همون اول فهمیدم ، …اگه تو اینجایی پس اونیکه سال قبل کشتم ، هنوز میتونه به این زندگی برگرده، گذشته اش که زنده باشه ، پس آینده اش رو میتونه تغییر بده… موجودی که نباید از اول به دنیا می آمد، چه رسد که فرزندانی هم به وجود بیاره،… هدفت از سفر در زمانها باید نابودیه خودت باشه،… نه نجات کسی … /* با دهانی باز به کِنای نگاه میکردم ، سر از حرفهاش در نمی اوردم … که ناگهان رین به کِنای حمله کرد … و به عقب هولش داد ، طوریکه تعادلش را از دست داد و از پشت روی زمین افتاد،.‌.. اما همینکه چنگالهایش را ظاهر کرد و خواست درون سینه کِنای فرو کنه، ..‌. بی اختیار سمت آنها دویدم و خودمو سپر کِنای کردم و بغلش گرفتم و در حالیکه اشکهایم سرازیر شده بود فریاد زدم: تمومش کنید… /* بعد به یسورو اشاره کردم وگفتم: رین برو وضعیت یی رو بررسی کن ، به نظر میاد بیهوش شده */ رین از روی شکم کِنای بلند شد و سمت یسورو رفت ،… صورتمو رو به کِنای کردم و با تعجب متوجخ، بدنش که میلرزید شدم ، بیشتر به خودم نزدیکش کردم و گفتم: آروم باش،… آروم عزیزم… اهمیتی نمیدم چه اتفاقی سر آینده من آمده… اون ناکایی که تو کشتی چون فرزندانشو ترک کرده حقش حتما مرگ بوده… حالا که اینجام میخوام کنارتون باشم ، و مادری که شما شناختید نباشم… من هم مادری به اسم کایدا داشتم که هرگز ندیدمش … بنابراین حستون رو درک میکنم /* کِنای دستش رو آرام روی سرم گذاشت و گفت: ناکا!… /* سرم رو عقب بردم و بُهت زده داخل چشمهای کِنای نگاه کردم -kenay- قول بده پیشم بمونی! /* بعد به آرامی چشمهاشو بست، … با نگرانی صدایش کردم … که رین کنارم آمد و گفت: ما به حدی که از همه نیروهامون استفاده کنیم نیروی کافی نداریم، کنای با اینکه از من قویتره اما بالاخره اون هم انرژیشو از دست میده -n- یی چطوره؟ -R- صدمه جدی ندیده -n- کِنای خوب میشه؟! -R- مثل اینکه متوجه موقعیتت نیستی،… اون خودش اعتراف کرد، که با آیندت چه کرده،… وقتی بیدار بشه با تو هم … -n- منو میکشه؟!!!… برام مهم نیست من الان هم یه مرده متحرکم… میخوام پیشش بمونم! -R- چی؟! -n-رین من نمیدونم چه مدت در این زمان خواهم بود ، … اما در همین زمان کوتاه هم میخوام کنار شما در آسایش زندگی کنم… /* رین ناگهان دستمو از بازو گرفت و از جا بلندم کرد و با عصبانیت گفت: تو باید از اینجا بری ، خطر فقط از ناحیه کِنای تهدیدت نمیکنه ، من هم برای تو خطرناکم … برو آماده شو ، همراهه یسوکه میبرمت پیش یاکی … اینجا دیگه برای یسوکه هم امن نیست /* سرمو تکان دادم و گفتم: نه، صبر کن … من آمادگیه روبرو شدن با یاکی رو ندارم -R-منظورت چیه؟!… اونجا تنها جاییکه که جات امنه… علتشو نمیدونم اما به هر دلیلی کِنای به اون اطراف نزدیک نمیشه /* سرمو‌ پایین انداختم و گفتم: من نمیتونم ببینمش ،… اون حتما خیلی از من دلگیره -R-مامان من قدرت دفاع از تو رو ندارم، اگه کِنای به هوش بیاد نمیتونم جلوشو بگیرم … بهتره بری هر از گاهی هم به دیدنتون میام /* سرمو تکان دادم و گفتم: که اینطور..‌. اما… /* رین برای لحظه ای بغلم گرفت و گفت: برای یاکی همه چیزو تعریف کن، شاید بتونه فکری برای این قضیه کنه، میدونم که چقدر عاشقته… میکو و هیکا مدتیکه کنارش تنهایی زندگی میکردن میگفتن خیلی از علاقش به تو براشون گفته -n-مگه الان باهاش زندگی نمیکنن؟! -R-زمان کمتری رو با یاکی هستن ، و یه خونه مستقل برای خودشون تدارک دیدن /* از رین فاصله گرفتم و گفتم: قبولم میکنه؟! -R- بدون شک ، اگه اذیتت کرد با چاقویی که بهت میدم ، خودتو نجات بدخ و برو به کافه رستورانیکه نزدیکه همینجاست ، با فشردن مهره روی گوشت اسممو صدا کن ، سریع خودمو میرسونم… /* بعد رین داخل دستش گل رز سرخ بلوری ظاهر کرد و اونو مابین موهام پنهان کرد و گفت: وقتی از موهات جداش کنی ، تبدیل به چاقو میشه،… مطمئنم خودت بهتر میدونی چه موقع باید ازش استفاده کنی ، هرچند امیدوارم نیازت نشه..‌. در ضمن وقتی از اینجا بری ، طلسمت از بین میره و رنگ موهات دوباره به حالت عادیش برمیگرده /* لبخندی زدم و گفتم : باشه… ممنونم رین ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی