• 261

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۸

    /*نمیدانم چه مدت است که زیر باران در حال راه رفتنم ، از گرسنگی توان قدم برداشتن ندارم ،… بوی باران کم کم داشت برایم زننده و بویی شبیه ماده ضدعفونی میگرفت، که یک مرتبه همان صدای خشک رباتی را از پشت سرم شنیدم ، ایستادم و وحشت زده به عقب نگاه کردم ، سه آدم فضاییه بی چهره … - مدارک هویتیه خودت رو نشون بده /*به طرفم آمد وقتی بهم نزدیکتر شد ، تمام توانمو جمع کردم و شروع به دویدن کردم … اما مسافت زیادی نرفته بودم، که یک دفعه جلویم ظاهر شدند، حین فرار یکی از آنها لباسمو گرفت و برشی از لباسم داخل دستانش جا ماند، به نظر میرسید مثل گربه ای که با موش قبل از کشتنش بازی میکنه، قصد بازی کردن با مرا دارند … کم کم لباسهایم را پاره میکردند، و به هر سمتی میدویدم ، در محاصره شان بودم … تا بالاخره از دویدن خسته شدم و به نفس نفس زدن افتادم /*پاهایم میلرزید ، و به سختی سر پا ایستاده بودم، که یکی از آنها گفت: تو چی هستی؟! یه نفوذی یا از دسته موجودات زایده خیالات انسانی؟… تحقیق روی تو حتما برای دانشمندا لذت بخش خواهد بود /* چشمهامو از ترس به هم فشردم و فریاد زدم: کمک … …/* و به گریه افتادم … |*نمیخوام اینجا باشم … رین کجایی!… نه کسی اینجا نیست تا کمکم کنه، من تنهام … خوب فکر کن ناکا!…درسته… چاقویی که رین بهم داد… /*خواستم چاقو رو، از کیفم بیرون بیارم، که ناگهان با صدایی آن موجودات فضاییه بد ریخت سر جایشان ایستادند ؛ = ببخشید ، من به عنوان یه شهروند میخوام بپرسم جرمش چیه؟ /*به آنها که به نظر به کسی خیره شده بودند، نگاه کردم… -این مسئله مربوط به یک شهروند عادی نمیشه = اوه، واقعاً؟!… -از اینجا برو =حداقل بذار یه نگاه بندازم /* سرش را که از بالای شانه ، آن آدم فضایی نزدیک آورد ، با دیدن چهره اش ، بغض گلومو فشرد… باورم نمیشد خدا صدامو شنیده باشه … او هرچند رین نبود … اما برای اینکه احساس امنیت کنم حتی از رین هم قابل اعتمادتر بود. اشک درون چشمهایم جمع شد. /* موجود فضایی او را به عقب هول داد و با خشم گفت: خیله خب، دیدی؟!… حالا تا بازداشتت نکردم برو پی کارت = کارم ؟!… این هم یکی از کارهامه که باید انجامش بدم! /* با ظاهر شدن یدفعه ایه شمشیری که در دستش بود، از خوشحالی لبخند زدم … او سریع در یک چشم بهم زدن آنها رو با شمشیر تکه تکه کرد و موهای خیسش رو ، که روی صورتش ریخته بود ، با دستش کنار برد و رو به من گفت: چرا ایستادی؟ ، فرارکن -n-نمیتونم ، خیلی خستم =اسمت چیه؟ -n- یونا = دِن اسم منه… سردت نیست؟ /* با لبخند سری به علامت نه تکان دادم و گفتم: ممنونم دِن /* دِن شمشیرش رو محو کرد: مال این اطراف نیستی؟ -n- نه، نیستم…گم شدم… خیلی هم گرسنمه /* دِن به مسیری نگاه کرد: من داشتم به سالن نمایش میرفتم … نمیتونم در این وضع رهات کنم ، با من بیا، سالن نمایش نزدیکتر از خونه منه ، همونجا غذا بهت میدم. /* دستمو سمتش دراز کردم: کاش میشد پرواز کنیم … /* حیرت زده نگاهم میکرد ، که بیحال خودمو در آغوشش انداختم. d- حالت خوب نیست؟ n-دِن … از دیدنت خیلی خوشحالم d- تو منو میشناسی، یونا-سان؟! /* داشتم می افتادم ، که دِن کمرمو گرفت، … به تکه های اندام اون موجودات فضایی اشاره کردمو گفتم: اگه پیدامون کنن، گمون نکنم برای اتفاقی که اینجا افتاده ، اَزمون تشکر کنن -d- نگران نباش… با قدرت من هیچ سیگنال خطری به ثبت کننده ها نمیرسه /* سرم رو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم و با بغض گفتم: میفهمم، نیروی تو خاصه دِن. -d- چرا خاص؟… هر کسی گردنبند اوهاوار داره قدرتِ گردنبند… /* حرفش رو قطع کردم و گردنبند رو که شبیه سنگی آبی رنگ و پیچ مانند بود ، دستم گرفتم و با لبخند گفتم: نیروی تو خاصه چون از این گردنبند نیست …از درونته. /* خودمو بیشتر به سینه اش چسباندم و با گریه زیر لب گفتم: خیلی ممنونم… یکی از شما همیشه به موقع به کمکم میاد |* بوی تَنش هنوز هم مثل قبل سرمستم میکنه… کاش بذاره فقط یکم از بدنش برای من باشه … گرچه من حتی توان جدا کردن یه ذره از بافتش رو ندارم. /* پلکهام که روی هم افتادند … حس کردم ضربان قلبم کندتر شد… و دیگه هیچی از اطرافم نفهمیدم. -* /* چشمهامو که باز کردم ، دِن با لباسهای خیس روبرویم نشسته بود… ساندویچ همبرگر رو جلوم گرفت -d-بخور -n- ساندویچ رو گرفتم و با ولع شروع به خوردن کردم -d- تو از من چی میدونی؟… کی درباره من بهت گفته؟ -n- ناکا /* دن یدفعه بازوهامو گرفت و با حالتی عصبی گفت: چی گفتی؟!… دوباره بگو /* با لبخند گفتم: اگه بازم ساندویچ بهم بدی، میگم d-باشه ، برات میارم … اما بهم درباره ناکا بگو. /* دِن از جا بلند شد تا بیرون بره که دستش رو گرفتم ، دستی به موهاش که روی پیشانیش ریخته بود کشیدم و گفتم: موهات بلند شده … /* بعد از میون موهام چند گیر سر باز کردم و موهاشو برایش مرتب گیر زدم و پنجه هامو مثل شانه بین موهاش کشیدم … و گفتم: لباساتو عوض کن … من فعلا زیاد گرسنه نیستم . /* دِن سمت کمد رفت و از پشت کمد لباسهاشو روی درب کمد انداخت و کاماییه ساده تن کرد و کنارم آمد: موهامو خوب بستی ، ممنون /* بعد کنارم دراز کشید و با لبخندی ملیح گفت: من هر کاری خواستی انجام دادم ، خب حالا تو بگو /* با لبخند گفتم: میتونی جادوی ، یکی مثل خودت رو باطل کنی؟ d- البته اما قبلش باید اسم کسی که این کارو کرده بدونم /* به دِن نزدیک شدم و روی صورتش خم شدمو گفتم: وقتی نیمه برهنه روبروم دراز کشیدی ، چطور جلوی خودمو بگیرم ؟! d- دِن متعجب بهم ماتش برده بود … که یدفعه از جا برخاستم … دهانم آب افتاده بود … سمت کمد رفتم و یک دست لباس برداشتم و کنار دِن برگشتم /*خواهش میکنم اینها رو بپوش، منم هرچی بدونم میگم. /* دن لباسها رو ازم گرفت و با نارضایتی گفت: امیدوارم حرفات ارزش اینهمه صبرمو داشته باشه /* با خنده گفتم: منو از چی میترسونی؟ … اصلا تا به حال به کسی هم آسیب زدی؟! /* دِن در حالیکه پشت درب کمد میرفت ، همزمان گفت: مثل اینکه ناکا در مورد من اطلاعات زیادی بهت داده…برام جالبه بدونم دیگه درموردم چی میدونی!… یا کجا ملاقاتش کردی /* تکه آخره ساندویچ رو دهانم گذاشتم ، و همینطور که به اطرافم نگاه میکردم گفتم: اوم … راستی ما الان کجاییم؟ /* دن در حالیکه دکمه های پیراهنشو میبست کنارم آمد: استراحتگاه سالن نمایش … تا شروع شدن نقشِ من چند ساعتی وقت باقیه /* با لبخند گفتم: بسیار خوب حالا بشین پیشم /* دِن نزدیکم نشست ، دستشو توی دستام گرفتم: خب حالا من هم اسم کسی که جادویم کرده تا ظاهرم تغییر کنه میگم… اسمش رینه… /* دِن با عصبانیت گفت: چی ؟!… تو دوست رین هستی؟!… چندبار بهش گفتم نیروش رو پنهون نگه داره، چرا گذاشتی ظاهرتو تغییر بده؟ -n- اولش به خاطره یسوکه بود … اما دفعه بعد … /* اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه ، دِن با عصبانیت دستشو روی صورتم گذاشت: بعد از پس گرفتن ظاهر واقعیت برگرد پیش خانوادت و هرچی دیدیو مثل راز برای خودت نگه دار /* با ناراحتی به کف دست دِن نگاه کردم و ناگهان چشمهام بسته شد … میون خوابو بیداری ، صدای وحشت زده و لرزان دِن رو میشنیدم … -d- ناکا … باور نمیکنم … این تو هستی ناکا؟!… ناکا بیدار شو … ناکا؟! /* چشمهامو به زحمت تا نیمه باز کردم و چهره نگران دِن رو دیدم … دِن مُحکم بغلم گرفت -d- ناکا تو برگشتی … این مدت کجا بودی؟!. … صبر کن حتماً به یه داروی تقویتی نیاز داری … الان سریع برات تهیه اش میکنم /* دِن آرام منو خواباند … سمت کمد رفت لباسی ضخیم روی لباسهاش پوشید و پتویی روی بدنم کشید و قدری منو داخل بغلش نگه داشت بعد گفت: بخواب … زود برمیگردم … /* نمیتوانست شوقشو از دیدنم پنهان کنه …وقتی از اتاق بیرون رفت، آهسته ازجا برخاستم … سمت آینه رفتم … و موهای خرمایی رنگ و بلندمو با کش کلیپسی پاپیون شکل پشت سرم بستم … در رو با احتیاط کنار دادم … راهرو خلوت و بدون هیچ صدایی بود … اتاقهای زیادی در راهرو وجود داشت … اما در هر کدوم رنگی متفاوت از هم داشت… اتاقی که من داخلش بودم … بنفش تیره بود…از اتاق بیرون آمدم و سمت انتهای راهرو رفتم … تا صدای کف زدن مردم رو شنیدم … به طرف صدا رفتم … آرام پرده را کنار دادم … هیچ تکنولوژی ای در کار نبود … سالن نمایش اگرچه برایم محیطی آشنا داشت … اما هیچیک از بازیگرانی که روی صحنه بودند را نمیشناختم… با اینحال انتظار داشتم … حداقل یاکی را میان جمعیت تماشاگران تشخیص دهم …، دیدن دِن باعث شده بود … نگرانی ام برای رین را از دست بدم … |* اما باید زودتر به دِن ، درباره رین بگم… /* در افکارم غرق بودم که یدفعه دستی مرا عقب کشید… با دیدن دِن نفس راحتی کشیدم و گفتم: عذر میخوام، دِن … من میخواستم، d- میخواستی یاکی رو ببینی. -n- قبل از اینکه اون موجودات عجیب غریب ، محاصره ام کنن … من همراه رین داشتم به اینجا میومدم… رین جلوشونو گرفت تا من فرار کنم. d- رین میتونه از خودش محافظت کنه n- من از رین خواستم با تغییر قیافه ام ، مانع از این بشه که یاکی منو بشناسه ، بنابراین من قصدم دیدنِ،… /* دِن یهو بغلم گرفت و با بغض گفت: نه ناکا… خواهش میکنم … اینبار نه … التماست میکنم … ازم دور نشو… خواهش میکنم بذار فقط من توی قلبت باشم … به کسی جز من فکر نکن… اهمیتی نمیدم به خاطر کی برگشتی … رین یا هرکسی که دیدیو از ذهنت پاک کن … -n- دِن؟! -d-با این دلتنگی دیگه نمیتونم زندگی کنم … فقط با من باش /* دِن روبرویم نشست توی چشمهام خیره شد و با درماندگی گفت: من بیشتر از هرکسی که فکرشو کنی عاشقتم … اینبار منو انتخاب کن و با من زندگی کن … /* اشکهایم ازچشمانم سرازیر شد ... دستمو روی صورتش گذاشتم … و کف دستم با اشکش تَر شد… سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم: باشه دِن… اینبار از کنارت جُم نمیخورم … به هیچکسی جز تو فکر نمیکنم. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی