• 428

    داستان عشق فراموش شده( دنیای واقعی) قسمت ۸۶

    /*چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یاکی با گوشی اش شروع به حرف زدن کرد y-ناکا جان ، مدیریت باغ بود … با دیزاینر و فیلمبردار منتظر ما هستن … تجدید خاطراتو بذاریم برای دفعه بعد /* شانه هامو بالا انداختم و گفتم: باشه y-پس بیا یکم تندتر قدم برداریم /* فاصله زیادی نرفته بودیم که با صدای شیهه چند تا اسب و کالسکه ای که شبیه به کالسکه سیندرلا بود روبرویمان ایستاد -نکنه میخواستین منو توی عروسیتون دعوت نکنین… آشیا هم اندازه من ازتون عصبانیه /* بی اختیار به محض پیاده شدن رای از کالسکه ، بغلش پریدم: تو فوق العاده ای … خودت رای … نه فقط شخصیتت توی داستان… این چیزی بود که همیشه دلم میخواست بهت بگم /* رای کمی عقب رفت و دست یاکی رو گرفت جلو کشید … : میتونید یه بوس فرانسوی مهمونم کنید /* یاکی بی معطلی بغلم گرفت و لبهاشو نزدیک صورتم اورد … اما یدفعه دستشو روی چشمای رای گذاشت: چطوره اول تو بوسه اتو از لبای آشیا نشون بدی r- خیله خب شیطنت بسه … راه بیفتین … سریعتر باید آماده بشین… آشیا و بقیه اونجا منتظرتونن n-ها r-موهای روشن خیلی بهت میاد ناکا … گریمورای تو هم اونجان یاکی … y-اما من هنوز فرصت نکردم به ناکا همه چیزو بگم n-اشکال نداره … من هر ثانیه از عمرمو با آرزوی این روز گذروندم … ازتون برای همه چی ممنون y-کیا حاضرن بدوییم … اسبا هم که راهو بلدن … خودشون بر میگردن r-اولین نفر باید بقیه رو ببره بار به حساب خودش n- من هردوتونو میبرم… من هیچوقت نمیبازم. /* هرسه به سرعت شروع به دویدن کردیم … به باغ که رسیدیم همگی منتظر ورود ما بودن … و برایمان دست زدن … در یک چشم به هم زدن همه چیز آماده شد … یاکی با کتو شلوار سفیدش ، مثل فرشته ها شده بود … آرایش موهاش کاملا جدید بود … تا بهحال خودمو تا این حد خوشبخت حس نکردم… همینطورکه من و یاکی همو در آغوش گرفته بودیم … تک تک همه مهمانها رو از نظر گذروندم … رای، ساکوها، دِن، هاجیمه، آشیا، شینا، فرانسیس، نائوکی، هاروئه، میناکو، آیرا، کیجا، هانا، مگومی، اوریو ، ماریسه، یوری، سایو،هییان، کایدا، میسا، گارا، کیکارو و… و این داستان واقعیه منه … و گرمایی که از درونم در کنار یاکی با تمام ذره های وجودم حس میکنم عشقیست افسانه ای که شعله هایش از قلب هر دویمان زبانه میکشد… حالا ما فقط همو داریم و با هم زندگیه مشترکمان آغاز همین عشق افسانه ای و فصل جدیدی از داستانهایم خواهد شد، یوگادا…( خدایا شکرت)

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی