• 242

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۵۶

    /* به پشت سرم که دیواری بلند و بتونی بود تکیه دادم ، حین دویدن کلاه برت از سرم افتاده بود … آرام نشستم ، از ترس هنوز بدنم میلرزید که ناگهان حرفهای کِنای رو که گفت ناکای این زمان را کشته به یاد آوردم… ، |*که اینطور رین میترسه منو از دست بده و به کِنای و یاکی هم اعتماد نداره … اما من حرفهای کِنای را به خاطر بلایی که رای سر حافظه ام آورده، فراموش کرده بودم … حالا دلیل ناراحتیه رین رو میفهمم … اون میخواست ازم محافظت کنه … ولی چون من گفتم میخوام با خودم روبرو بشم جلومو نگرفت … با اینکه فهمیده حافظه ام دچار مشکل شده … ولی هیچی نگفت … انگار حرفهای کِنای رو درباره کشتن من هم باور نداره… از طرفی خودمم هم نمی تونم بپذیرم که کِنای همچین کاری کرده باشه … اما این مأمورها چجور موجوداتی بودند …ممکنه ربات باشند؟! /* زانوهامو داخل شکمم جمع کردم و صورتمو مابین زانوهایم گذاشتم … صدای قطرات باران روی سنگفرش کانال که از بیرون به گوشم میرسید، بیشتر مرا میترساند … |* این چه فکر مسخره ای بود که به سرم زد؟! دیدن خودم !… نباید رین رو مجبور میکردم از خانه خارج بشیم …، اوه خیلی گرسنمه … /* چشمهامو بستم … میترسیدم از جایم تکان بخورم … میترسیدم با این کارم بازهم دردسری تازه به وجود بیاد … که یدفعه صداهای عجیب غریبی شنیدم که شبیه صدای همان مامورها بود … از جا بلند شدم، … که صدای صحبتشان واضحتر شد : -سیگنالها از همین اطرافه … بیشتر دقت کنید - این وامپایرها خیلی موذی و خطرناک هستند … هرچقدرشون هم کشته بشن باز هم منقرض شدنی نیستن. -اون پسر خیلی چابک بود … اما احتمال میدم دختره همین نزدیکی پنهان شده … /* با شنیدن حرفهایشان نفسم تندتر شد … |* نمیدونم چکار کنم … اگه چنگشون بیوفتم معلوم نیست چه بلایی سرم میارن؟ ! /*رو به ساعت مچی گفتم : همش تقصیره توئه ، این چه سرنوشتیه که برام ساختی ؟!… /* یکمرتبه دریچه باز شد ، با دیدن رین نفس راحتی کشیدم … اما قبل از اینکه‌ کلمه ای حرف بزنم ، رین دستمو گرفت و مرا بیرون کشید … و با اشاره به کانالی که روبروی همین کانال قرار داشت، گفت: انتهای این راهرو بپیچ به راست … یه ایستگاهه ، منتظرم باش. -n-رین اونا نزدیکن خودم صداشونو شنیدم … در ضمن من حرفهای کِنای یادم اومد ، اون گفت که ناکا رو کشته … -R- مهم نیست کِنای چی گفت، اون امکان نداره ناکا رو کشته باشه ، مرگش باید روی تو هم تاثیر میذاشت، حتی شک دارم کنای هم مثل ما بدونه اون کجاست، کنای اخلاقش همینه میخواد همه ازش با ترسیدن حساب ببرن، … حالا بهتره بری، بعداً حرف میزنیم. -n- میخوای چکار کنی؟ - R- جلوشونو میگیرم ، تو برو /* وارد کانال شدم، اما بعد پشت دیوار پناه گرفتم… که متوجه تغییر رنگ‌ چشمهای رین شدم … ظاهر شدن گلبرگهای آبی رنگ گل لیلیوم … در اطرافش … و نیروی صاعقه مانندی که کف دستش درست کرد … او هم نیروی فوق العاده برای مبارزه داشت … که یدفعه فریاد زد : اونجا نایست بروو … عجله کن … /* یکی از آن موجودات که سمتم آمد … فوراً رین با نیرویش تکه تکه اش کرد ، و دوباره فریاد زد: چرا ایستادی بروو /* باران روی سر و صورتم میریخت … دستمو روی سرم گرفتم و سمت انتهای کانال سریع شروع به دویدن کردم. و تا رسیدن به ایستگاه حتی یکبار هم به پشت سرم نگاه نکردم. ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی