• 495

    داستان عشق فراموش شده قسمت ۴۷

    *- ** آیرا دستانش را روی سر کیجا گذاشت ، و با صدای پایینی گفت: کیجا به این امر راضی نیستم ، حتما راهی وجود داره … ** کیجا لبخندی زد و گفت: اون اینجاست، شک ندارم رای ازش خواسته مانعت بشه ،… -a- کی اینجاست؟ -k- عجله کن آیرا، تو باید قبل از محو شدن و بازگشتم به بدن انسانیم ، به سرزمین قلب رای بری،… فرشته را از درونم بیرون بکش ** آیرا ناگهان متوجه سایه سیاهی پشت درختی شد، و خواست طرفش برود که کیجا دستش را گرفت و گفت: آیرا اون تصمیم حمله نداره ، وگرنه تا حالا دخالت کرده بود ** آیرا به دروازه ای از آتش و دود که به سرزمین قلب رای باز شده بود نگاه کرد و بعد چشمهایش را بست و روی قدرتهایش متمرکز شد ،… هیولا وقتی مطمئن شد که آیرا تصمیم قطعی به رفتن داره،… از پشت درخت بیرون آمد و صدای خرناس بلندی سر داد، و سمت آیرا و کیجا حمله برد،… اما قبل از رسیدن به آنها کیجا بلافاصله دستش را بالا اورد و دیواره محافظ تشکیل داد،… و با صدای بلندی فریاد زد: برو آیرا … عجله کن ، زمان زیادی نمیتونم مانعش بشم ** آیرا دستانش را از روی سر کیجا عقب برد و در حالیکه به هیولا ماتش برده بود، با تردید گفت: امکان نداره ، رای قدرت کافی برای تحت اختیار گرفتن دیوی با این هیبت رو داشته باشه ** کیجا کمی سمت آیرا چرخید و با لبخند گفت: مواظب باش /* و آیرا یدفعه متوجه قوی بزرگ و سفیدی که از بدن کیجا خارج شد و از بدن آیرا عبور کرد شد ، قو به آسمان پرواز کرد و از نظر ناپدید شد … و بعد بدون معطلی آیرا با شتاب سمت دروازه ای که به سرزمینی پر از دود و غبار باز بود، دوید و خودش را به داخل انداخت، … هیولا با دیدن عبور آیرا از دروازه، نعره ای بلند کشید و ناگهان در کمال تعجب دید، لایه محافظی که کیجا درست کرده بود ، از بین رفت … کیجا دستش را پایین آورد و با صدای ضعیفی گفت: امیدوارم دوران زندگیه جدیدم خالی از اندوه و رنج باشه ، ** بعد به هیولا نگاه کرد و در حالیکه هر لحظه تصویرش محوتر میشد ، گفت: حالا سایکا فرشته مرگ همراه آیراست ، اگر آیرا فرشته درون قلب رای رو ملاقات کنه صدمه ای بهش نمیرسه، …براتون آرزوی خوشبختی میکنم. ** و در یک چشم به هم زدن تصویر کیجا با نوری همراه با جادویش محو شد ، … هیولا روبروی دروازه ایستاد و فریادی از غم کشید ،… و با اینکه سعی داشت وارد شود ، اما بدنش شروع به متلاشی شدن کرد،… برای همین خودش را عقب کشید و و با تمام قدرتش دوباره سمت دروازه حمله برد،..‌‌. *- ** آیرا ساعد دستش را جلوی بینی و دهانش گرفت و به سختی میان دودی که از زمین بر میخاست ، همه جا را با دقت از نظر گذراند، تا در بالای تپه ای بلند درخت شکوفه گیلاس با شکوهی را دید ،… و بالهایش را ظاهر کرد و به سرعت سمتش رفت… ، به نزدیکیه درخت که رسید از انبوه گلبرگهای صورتی که در پای درخت جمع شده بود ، متعجب به اطراف نگاه کرد ، اما جز دود و خاکستر چیزی ندید،… کنار درخت پایین آمد و سرش را از تاسف تکان داد و گفت: این از خوشبختیه منه که این سرزمین قلبم نیست،… حالا رای رو میفهمم پس به این دلیل با اون دستبند ارتباطشو با ما قطع نگه داشته… ولی کجا میتونم فرشته اش رو بیابم ، طبق گفته کیجا باید نزدیک به درخت میدیدمش ، اما اینجا که کسی نیست! ،بعد از چند لحظه ، آیرا صدای زنی را از درخت شنید ؛ - کی هستی؟! ** آیرا به درخت خیره ماند -چطور به اینجا آمدی؟ ** آیرا رو به درخت کرد و متحیر پرسید؛ تو حرف میزنی؟! -کی هستی؟ -a- دوستم ، من با رای دوست صمیمی هستم ، اسمم آیراست -دوست رای؟! -a- درسته، کسیکه اینجا سرزمین قلبشه و تو درونش‌ ریشه داری -من؟ -a- حتما اسمی داری نه؟! … شایدم ترجیح میدی درخت صدات کنم -من زمان زیادیه با کسی حرف نزدم ،… برای چی اینجا هستی؟ -a- تا فرشته رای رو پیدا کنم و سایکا فرشته مرگی که همراهمه بهش هدیه کنم، تا با کمک سایکا ، مانع از نابودیه این سرزمین و نجات جان رای بشه -میتونی منو آزاد کنی؟ -a- چطور باید این کارو کنم؟ -تنه درخت رو لمس کن، اگر انرژی ای که از درونت حس میکنم واقعی باشه، آزاد خواهم شد -a- منظورت چیه ؟!…چه انرژی ای از من حس میکنی؟ -قلب رای ، … اون رو به من بده -a - اما … بدون قلب من جانمو از دست میدم… -اگر رای قلبی نداشته باشه چطور میخواهی نجات پیدا کنه، من فقط تکه قلب همراه اون فرشته ایه که همراهته برمیدارم،… ** با این حرف، آیرا دستش را روی قلبش گذاشت و با بغض گفت: آه، کیجا تو چکار کردی؟! وقتی قو رو دیدم باید حدس میزدم که چیشده -آیرا؟! -a- بله! -آزادم میکنی؟ ** آیرا سمت درخت رفت و کف دستش را روی تنه درخت گذاشت و گفت: سایکا- هیمه ، من اینجا نمیتونم از نیروهام استفاده کنم ، به درون درخت نفوذ کن… که ناگهان زنی با صدایی جیغ مانند از پشت سر آیرا فریاد زد: صبر کن آیرا ، این کار رو نکن … ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی