• داستان عشق فراموش شده قسمت ۶۸

    /* کایدا به محض اینکه متوجه آیرا میشود که با شمشیر قصد حمله به اژدها را کرده ، نواختن را متوقف میکند، اژدها نیز بیحرکت میماند: بایست ، آیرا اون شمشیرو از کجا آوردی؟! ، تو نباید در اینجا ازش استفاده کنی!… اوهاتان حتما جیرو رو حس کرده ، اون نمیخواد بهش آسیب بزنه … - کی گفت من نگران اون دخترم ؟!… -kayda- احمق ، آیامه داره کنترلت میکنه ؟!… یعنی تو از اسرار درونت براش گفتی؟!… باور نمیکنم که گذاشتی وارد قلبت بشه… حالا اونو درون خودت هم کشیدی!… زودتر اینجا رو ترک کن وگرنه مجبورم نابودت کنم... من باید از رای محافظت کنم … من میخوام از رای محافظت کنم … نه آیامه … -a-( آیامه): رای هم باید راه گارا رو میرفت، آیرا گفتی عاشق این دیو هستی… ازم خواستی ازت نگیرمش باشه ، پس این کارو با دستای خودت میکنی!… از کیکارو متنفرم که ما دیوها رو از پدر جدا کرد ، وقتی ما دوباره‌ به هم بپیوندیم از تو هم کاری برنمیاد، کایدا. /* آیرا در حالیکه دسته شمشیر درون دستش میلرزید بی توجه به کایدا، به اژدها حمله ور شد… -kayda- آیرا دست نگهدار ، آیرا جلوی آیامه رو بگیر اگه با اون شمشیر … اوهاتانو زخمی کنی … /* اما قبل از تمام شدن حرف کایدا ، آیرا شمشیر را درون سینه اژدها فرو برد … -kayda- نه نه آیرا /* آیرا ناباورانه به اژدها که روبروی چشمانش تقلا میکرد نگاه میکرد که ناگهان متوجه تغییر شکل آن و ظاهر شدن میناکو شد، نوری درخشان از اطراف شمشیر که درون سینه میناکو فرو رفته بود ، به بیرون تراوش میکرد … قطرات اشک از چشمان آیرا جاری شد، -a-میناکو‌!… تو، … نه … من … چرا دنبالم اومدی؟! /* میناکو در حالیکه لبخند میزد دستش را به سختی بالا آورد و اشکی که از چشم آیرا پایین آمده بود پاک کرد: - خوشحالم که تونستم بیام و ببینمت … از اورالان کمک گرفتم، فکر کردم میتونم کمک باشم … اما همه چیزو خراب کردم … از یاد برده بودم که من هم دیوم نه انسان. -a تو انسانی ، تو همیشه برای من اون دختر مو آبی هستی که روزی هزار بار میگفت عاشقمه -m- و تو هیچوقت یکبار هم به من نگفتی که چه حسی داری، … حالا واقعا این اشکا برای منه آیرا؟ /* آیرا به خونی که از گوشه دهان میناکو بیرون ریخت نگران نگاه کرد، … قدرت بیرون کشیدن شمشیر را نیز نداشت، … اعمالش به دستور آیامه انجام میشد … برای همین ناامیدانه فریاد زد: کایدا کمک کن. /*کایدا نگران به ناکا نگاه کرد و بعد به آیرا: کاری از من برنمیاد، من باید مانع پیشرویه آتش بشم … باید درخت جیندای زاکورا رو از گزند آتش حفظ کنم. -a نرو کایدا … نرو‌ ما رو تنها نذار. n- مامان نرو! -kayda- متاسفم -m-آیرا!… دلم میخواد اون کلمه رو بشنوم قبل از ناپدید شدنم… لطفا -a-عاشقتم مینا.‌.. m- ممنونم ... شنیدن این کلمه چه احساس لذت بخشی داره. a-تو گفتی اتفاقی برات نمیوفته … قول دادی همیشه کنارم میمونی /* میناکو دستش را روی قلب آیرا میگذارد: همینقدر که تونستم کنارت بخندم، گریه کنم و بهترین لحظات رو برام ساختی، ارزش زیادی داره… /*ذرات نورانی که اطراف ، میناکو را گرفت… a- نه مینا … نه پیشم بمون عزیزم … خواهش میکنم… /* مینا آرام چشماشو بست: از طرف من از رای عذر خواهی کن، نمیتونستم کاری که خواست کنم … گرفتن روحش و نابود کردن جسمش کاری نبود که بتونم انجامش بدم … اون زمانی ارباب من بود … طاقت اینکه یکبار دیگه روحشو بگیرم نداشتم… آیرا‌ تو عالی بودی،‌ خداحافظ. /* آیرا به ذرات نور و تصویر میناکو که مانند تکه های شکسته آینه در فضا پخش میشدند ، بُهتش برده بود که ناگهان ناکا سمت آنها دوید و تصویر مبهمی که از میناکو باقی بود را بغل گرفت، … بی اختیار یکبار دیگه آیرا شمشیر را بالا برد… /* ناکا در حالیکه گریه میکرد وحشت زده به آیرا نگاه کرد: مسخره است، آیرا … واقعا داری توسط یه فرشته خبیث کنترل میشی؟… تو از خودت خجالت نمیکشی تو واقعا بعد از رای مقام دوم خدایی رو داری؟!… تو چجور خدایی هستی که حتی توان مقابله با نفس خودتم نداری؟! -a-آیامه نفس من نیست!… حالا دیگه اینقدر خار و خفیف شدم که تو هم منو به تمسخر میگیری! -n-ازت نا امید شدم آیرا ،‌ تو ضعیفی… /* آیرا بی هیچ مکثی شمشیر را محکم پایین آورد: خفه شو آشغال کثیف... بمیر /* ناکا هم جیغی بلند میکشد… ادامه دارد

  • اولین دیدگاه را شما ثبت کنید
    عکس امنیتی